صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

388

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

آنجا زمين و املاك دارم . وقتى اين خبر به پيامبر رسيد ؛ گفت : اگر نزد من مىآمد ، برايش آمرزش مىخواستم . اكنون كه خود سرانه ، چنين كارى كرده است ، تا خدا توبه‌اش را نپذيرد ؛ او را آزاد نخواهم كرد . ( 1 ) بر خلاف اشارهء ابو لبابه ، قريظه از در تسليم در آمدند ؛ چون محاصرهء طولانى ، به آب و غذاى فراوان و ساير لوازم روزانه نياز داشت . و مسلمانان هم ، از آغاز جنگ احزاب تا كنون پيوسته در برابر سرماى سخت و سنگين و گرسنگى طاقت فرسا دست و پنجه نرم كرده بودند و در فضاى باز قرار داشتند و اين جنگ ، جنگ روانى سرد به شمار مىآمد و خداوند بيم و وحشت را در دل مردم قريظه انداخت و نيروى روحى آنان از هم پاشيده شد و اين فروپاشى به حدّ نهايى رسيد . على بن ابى طالب و زبير بن عوام ، پيش افتادند . على فرياد زد : اى اهل ايمان ، اى لشكر اسلام ! سوگند به پروردگار ، يا هم چون حمزه ، مرگ را مىچشم ، يا اين كه قلعه را فتح مىكنم . ( 2 ) در اين وقت ، قريظه تسليم شدند و پيامبر به دستگيرى مردان دستور داد و زير نظر محمد پسر سلمهء انصارى ، دست بند شدند ؛ و زنان و كودكان را در جايى دور از مردان گرد كردند . طايفهء اوس ، گفتند : اى پيامبر ! آن چه مصلحت بود ، با مردم بنى قينقاع - كه هم پيمان برادران خزرجى بودند - ، نشان دادى . بنى قريظه نيز هم پيمان ما هستند ؛ با آنان ، حكيمانه رفتار كن . گفت : آيا به داورى يكى از خودتان خشنود هستيد ؟ گفتند : آرى ! پيامبر گفت : آن كس ، سعد پسر معاذ است . گفتند : داورى وى را مىپذيريم . ( 3 ) پيامبر ، پيش سعد فرستاد . او در جنگ احزاب ، رگ بازويش ( وريد ميانى كه خون را به قلب بر مىگرداند . ) ضربهء سختى ديده و در مدينه مانده بود . [ كه زنى انصارى ، زخمهايش را مداوا مىكرد . ] او را بر الاغى سوار كردند و نزد پيامبر آوردند . اقوامش كه او را حمايت مىكردند ، گفتند : اى سعد ! نسبت به هم‌پيمانانت به خوبى رفتار كن . پيامبر تو را داور قرار داده تا با آنها به نيكى رفتار كنى . سعد ساكت بود و چيزى به زبان نمىآورد . چون پا فشارى كردند ، گفت : اكنون وقت آن است كه سعد از سرزنش هيچ سرزنش كننده‌اى نهراسد . وقتى چنين پاسخ داد ، برخى به مدينه بازگشتند و اين خبر را به بنى قريظه دادند .